Monday, December 20, 2010

رود

گاهی وقتا وقایع روزهای من پراکنده است و گاهی فکرهای من و گاهی هردو. در تمامی موارد راهی ندارم جز پاراگراف بندی و یک. دو. سه. چهار چیدن...
و صد البته که عادت ندارم زود به زود مطلب بنویسم. و عادت ندارم همیشه بنویسم.
پیش نوشت: پاراگراف ها دارای یک شماره و تیتر هستند.


یک.معلم-
احساس پیچیده ای دارم از دیدن عکس این پیرمرد آرام و عزیز و عزیز و عزیز... چهره اش برام خیلی زنده است. خیلی نزدیکه. خیلی همراهمه... مدام از خودم می پرسم: قبل از رفتنش هم این حس رو داشتم؟ از رفتنش غمگین نیستم. از دنیایی که دیگه آقای غیاثی یه جاییش زندگی نمی کنه و حرف نمی زنه و نفس، نفس نمی کشه غمگینم... یا بهتره بگم می ترسم.از اینکه آدم هایی که آقای غیاثی رو ندیدن دیگه هیچ فرصتی ندارن که ببینن و بشنون و حس کنن... (آره، بهتره بگم حس کنن. که من هم نه زیاد دیدن این مرد رفتم و نه زیاد پای حرف هاش نشستم...) و بعد با خودم می گم چندتا آدم دوست داشتنی دیگه تو ی دنیا هست که اگه از این دنیا برن احساس می کنم فرصت بودن کنارشون و نفس کشیدنِ همون هوایی که اونا نفس می کشن رو از دست می دم؟.... ء

دو. زمان- باید تو رو روی سِن ببینم؟ باید تو رو با همون گوش هایی که بقیه می شنون،بشنوم؟ مگه باید توقع داشته باشم که از توی گوشی تلفن یه نفر دیگه برام سلام برسونی؟ نه.
نه.

سه.دوستی ایام- یه رفیق و همکاری دارم که سعیده است و از نیمه های مهر همین امسال هفته ای یکبار با هم یکی-دو ساعت هم مسیریم و مسافر درون شهری و همین سعیده بود که روز تولد من کلی خاطره ی چرخنده رو با چندتا آهنگ ریخت توی کله ام،جلوی چشمام، نوک زبونم و حظ وافی. هی... دیروز هم یه فلش هشت گیگ ای رو پر از آهنگ هایی که فکر کرده شنیدنشون برای منم لذت بخشه داد دستم!
داره ژانر تازه ای شروع می شه! شاید لازم باشه از آدم های پررنگ این روزا یه چیزی بنویسم. شاید لازمه که یادم بمونه. شاید لازمه که بیشتر کنارشون باشم.
چشمهای باز.

چهار. سفر- تا به حال نتونستم اون طعمی که انتظار دارم رو از سفر بچشم.همیشه مزه دیگه ای می داده. و تو باید با همه حواست
بری سفر (با همه حس های پنج و شش و هفت گانه ات) که بتونی ویژگی هر سفر رو درک کنی و بشناسی.
انگار سفر تمرین تقویت این حس هاست. کش کردن راه های جدید برای ارتباط با بیرون.

پنج.کابوس-
خواب می دیدم که همه جا را آب گرفته و من و چند نفر دیگر دراتاقک زیر پله گیر افتادیم.
خواب می دیدم که در یک جمع خانوادگی نشستیم و به دخترک خواهر تو تجاوز شده است و یک نفر مظنون است. یک نفر که انگار من می دونم همیشه از ترس هایی از این جنس رنج برده... ء
خواب می دیدم که در فرودگاه کرمان ام. حالی شبیه حال دو شب پیش؛بی وزنی... و در نمارخانه ی آنجا مرده ام. اما همه صداهای اطراف رو می شنوم و توان ندارم که از جا بلند شوم.....ء

شش.زازله- دیشب در حوالی بم زلزله نسبتا شدیدی آمده است و کودکان و بزرگترها را ترسانده. زلزله آن هم در روز و شب هایی که در انجمن، فکر برگزاری مراسم 5 دی در ذهن خیلی ها جاری شده.... ء










Tuesday, October 26, 2010

لبیک، اللهم لبیک ! ای کرمان! ای بم دست نیافتنی..... ء

از پرواز جا موندم و اعصابم حسابی چیزی ه... فکر می کنید چرا؟ خواب موندم؟ نه. آزانس دیر اومد؟ نه، اصلا... بلیط رو جا گذاشته بودم و مجبور شدم وسط راه دوباره برگردم خونه؟ نه! وسیله مهم دیگه ای جا گذاشته بودم؟ نه! ... پس چی....؟
هیچی! فقط پرواز حجاج نازنین ه این روزا و شبا و نصف شبا، و از شانس رنگین من، تو سیستم کارت های پارکینگ ترمینال حجاج یه چیزی منفجر شده بود و خلاه سیستم کارنمی کرد و صف ماشین های ورودی به همه ترمینال ها، تا ناکجا آباد کشیده شده بود.... و من و 13 نفر دیگه فقط از پرواز کرمان جا موندیم و چند نفر دیگه رو هم دیدم که از تبریز جا موندن...
اعصابم ریخته تو هم! من الان نباید اینجا باشم................ ء

Monday, October 25, 2010

تولد - روزمرّه

هفت و پانزده دقیقه صبح. اصلا فکرش را نمی شود کرد. که یک خانم خانه دار ِ سر خلوت ِ سرِ کیف، این ساعت بیدار باشد و وقتی من در اتوبوس و در راه ِ یه لقمه نون واسه زن و بچه ام، زنگ بزند به مبایل و این طوری بشود اولین نفری تولد را تبریک می گوید!(اندر احوالات زن دایی جالب انگیز ما.... ) ء

کپک های نان و میوه خریداریم! به همین سادگی طرح درس رفت روی هوا! جناب اقای مسئول آزمایشگاه یادش رفته فلان چیز و فلان جا بگذاره و کی کی هم گفته: آخ اگه به من گفته بودی چه طور می شد و خلاصه از اونا انکار و از من اصرار، که من واسه دانش آموزای کلاسم امروز این مقدار کپک می خوام... و البته که به نظرش خیلی هم مهم و ضروری نمی اومد کار و بار من... و دست از پا دراز تر از آزمایشگاه قارچ شناسی دانشکده بهداشت ِ گل و بلبل راهمو کشیدم اومدم بیرون.... 10 صبح بود و ساعت 1 تعدادی بچه تو یه مدرسه ، منتظر آپولویی بودند که این جلسه می خواستیم هوا کنیم.... لب و لوچه م آویزون بود که باقرالدوله دست طلایی به دادم رسید. و به مدد آزمایشگاه مجهز و مزین شیمی فرزانگان بساط کروماتوگرافی رنگیز ه های گیاهی رو هوا کردیم... چه بی ربط و بی چاره! ء

این پژمان کجا راه می افته می ره هی، کله های صبح از کوه و دشت و دمن صبح به خیر می گه به ما! هی! یه کاری نکن آه چندنفر بگیرتت هاااااا

کادوی تولد 21 خرداد سه ماه تو کمد دانشکده موند، دوهفته دوباره برگردوندمش خونه! بالاخره به دست صاحابش رسید

قورباغه ای به نام فرخنده بچه های سوم دبستان بم می خوان مهره داران یاد بگیرند و از اول هفته دنبال نمونه های به درد بخورد موجودیم. این یکی دیگه راست کار آزمایشگاه قورباغه کُش فیزیو-جانوری خودمون بود... با یه گیر و ویری چارتا سوسول رو، به سرکردگی شیر زنشون، سارا ت، فرستادم برن از فلانی یه قورباغه بگیرن... خدا بهمون رحم کرد و یک عدد ماشین ما رو در بساطهای تولد وتولد چَری( همون الواتی و برگزاری تولد، تولد منظورمه) یاری می کرد... خلاصه این حیوون بیچاره، فرخنده، رو توی همون ظرف پلاستیکی ش، گذاشتیم روی داشبورد و به گشت و گذار می پرداختیم و هر از گاهی احوالی ازش دورادور می پرسیدند بچه ها که ناگهان میون خنده و خوشی های ما راننده جیغ بنفشی برآورد که آی! اومد بیرون... و پا رو گذاشته رو ترمز و راننده های عقبی بوووووووق! اینجا بود که سوپر من درس های قورباغه گیری ش رو در یک آن دوره کرد و یک زیر و دوخم فرخنده رو گرفت.... و دیگر صحنه ای که عابرین پیاده از جیغ و ویغ های سرنشینان ماشین شاهد بودند و کیسه ای از آب جوب پر می شد و خانوم دکترمون که با خونسردی صندلی عقب نشسته بود و همون موقع داشت به مریضش واسه اول وقت فردا وقت می داد،...بماند
سعیده تو چه کردی؟....عجیــــــــــــــب. خاطره کهنه زنده شد، ای رفیق تازه. توکه هیچ نمی دونستی هنسارد، این پسرک ایرلندی مو بور، یکی از دوست داشتنی ترین فصل های موسیقی بود که من کشف کرده ام....

روزمرّه. شاید بی انصافی باشد که آدم نبیند یک عده آدم روز و روزگارشون رو ول کردن جمع شدن یه جا که چند ساعتی رو ، به بهانه تولد من، خوش و خوشحال، با هم بسازیم... و من آخر امشب، فکرکنم روزمرّه ترین روز تولدی بود که تا به حال داشتم.
و چرا هیچ کدوم از اون خیال هام واقعی نشدن؟ چرا من حتی دوست یکساله ام رو ندیدم و نشنیدم؟ چرا همه چیز به غیر منتظره ترین طرز ممکن این روزها برای ما ساکت و بی صحبته؟ چرا امروز تموم شد و من بی لذت می رم که بخوابم تا فردا بشه و فرداش. ...

منتظرم. منتظرم خودتو نشون بدی ای روح شادی و رضایت! منتظرم از پشت این گوشی تلفن، یا از توی این مانیتور 12 اینچی، یا از توی حنجره این آقای خواننده... کجایی؟ توی کدوم فولدر، کجای این چار دیواری ها دنبالت بگردم امشب؟.... ء

5.55 صبح فردا می رم بم. پیش کودکان و دوستانم

Saturday, October 23, 2010

23

سرازیری و سربالایی های کوچه پس کوچه های سهروردی، و شنبه شب ها اتاق من، مهسا. ء


http://www.4shared.com/get/VxUfDWwf/_____.html






24'

Donna,Donna -by Joan Baez

http://www.4shared.com/audio/fZlH7_K-/Joan_Baez_donna_donna.htm


On a waggon bound for market
there`s a calf with a mournful eye.
High above him there`s a swallow,
winging swiftly through the sky.
How the winds are laughing,
they laugh with all their might.
Laugh and laugh the whole day through,
and half the summer`s night.
Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.
Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.
"Stop complaining!“ said the farmer,
Who told you a calf to be ?
Why don`t you have wings to fly with,
like the swallow so proud and free?“ + Chorus
Calves are easily bound and slaughtered,
never knowing the reason why.
But whoever treasures freedom,
like the swallow has learned to fly. + Chorus


Wednesday, October 20, 2010

بهترین

شنبه ها می چپیدیم توی بوفه حقوق و بزرگترین بسته های فکری هفته مون رو باز می کردیم و می گفتیم و می گفتیم و های های گریه و بیچارگی... آخرهای زمستون بود و اول های بهار. و همیشه یه بارون عجیب و بی سابقه از آسمون می بارید که دستش درست، می خواست بگه: تنها نیستیم... و انقدر پشت میز و صندلی های فَکَسّنی اونجا می نشستیم تا عدد میس کال های اون از خونه، یا عدد غیبت های من سر کلاس ویروس شناسی، شرمنده مون می کرد، یا امانمونو می بُرید... و بعد من باید می رفتم سر کلاس... و همیشه اون کیف لوازم آرایش ش رو در می آورد... و چه خوش بودیم از اینکه هیچکی ساعت 5بعداز ظهر، توی دانشکده حقوق ما رو نمی شناسه و کسی برداشت خاصی از کرم پودر مالیدن پای چشم های گود رفته و نوک این دماغی که سرخ شده، نمی کنه... و من می کشیدم خودمو تا کلاس 112 و اون می رفت سمت بی.آر.تی ها....


Tuesday, October 19, 2010

اولترا سانتریفوژ فارغ التحصیلی

چند روزیه همراه پیاده، سواره و پشت تلفن و چت و اینترنتِ همکلاسی های قدیم دانشکده ام. و به حق چیزهای ندیده و نشنیده، من سراغ "رفیق های سلام و علیکی"، و "رفیق های خوبم، چه طوری" رو می گیرم و اصلا هم دروغ نمی گم و خودمو بی خودی، مردمی جلوه نمی دم. حقیقتا برام جالبه بدونم کی کجاست، کجا می ره ؟ نقشه داره؟...اِه! پس اونم؟ نه بابا! اون که می گفت....و خلاصه پر از تعجبه این قصه های همشاگردی ها... یکی که همیشه بکوب درس می خوند می گه :نه بابا ارشد چیه؟ می خوام برم دنبال یه کار زود باز ده! بزنم تو خط بازار... و یکی که تو عمر چهارساله لیسانس اش 2روز متوالی تو دانشکده رویت نشده بود داره واسه کنکور لیسانس به پزشکی می خونه، شاگرد اول مون که اصطلاحا "اِستِرِیت" شد به ارشد هم می گه: می خوام انصراف بدم برم، می گن خارج بهتره.... ء
بچه ها رو انگار با دور 14000 سانتریفوژ دارن می کنن... عجب. ء